مطالب مهم فارسی هشتم

انواع نثر
1-ساده یا مرسل:
نثری را می گویند که نویسنده در آن از لغات ساده و قابل فهم استفاده می کند.مانند :سیاست نامه ،تاریخ بیهقی،قابوس نامه(نصیحت نامه) کلید : قست
2- نثر مصنوع و متکلف:
نثری را گویند که نویسنده در آن از آرایه های ادبی و لغات مشکل فراوان استفاده می کند.مانند : کلیله و دمنه،جهانگشای جوینی،دره نادری،تاریخ وصاف،مقامات حمیدی
کلید :دمت کج
3-نثر مسجع و آهنگین :
نثری را می گویند که دارای قافیه باشد(قافیه در نثر را سجع می گویند)
نکته:ابداع کننده نثر مسجع 396/481 خواجه عبدالله انصاری.تمام آثار خواجه به نثر مسجع است و شعر به آن منصوب می کنند.ابوسعید ابوالخیر نیز شعر منصوب دارد.
4-نثر شکسته:
نثری را می گویند که نویسنده مطالبش به زبان محاوره بسیار نزدیک است.
1274/1376_سید محمد علی جمالزاده –پدر داستان نویسی معاصر- با کتاب یکی بود یکی نبود.
1302/1348-جلال آل احمد-سیمین دانشور-1300-آتش خاموش(1337)
1312/1356دکتر علی شریعتی-پوران شریعت

شعر-نظم:کلامی است موزون و مقفی که خیال انگیز و اندیشمندانه باشد
ردیف-به کلمه و کلماتی می گویند که بعد از قافیه می آیند و دارای دو 2 شرط اساسی باشند
1-به یک شکل 2-به یک معنی
نکته :به دو دلیل شاعر از ردیف استفاده می کند.
1-افزایش موسیقی 2-پوشاندن عیوب قافیه
1216/1286-صائب تبریزی –کمترین ردیف را استفاده کرده است.(سبک هندی)
نکته :هر چیزی که عینا یکی باشد می تواند ردیف باشد.
گوهر خویش را هویدا کن کمال این است و بس*خویش را در خویش پیدا (کن کمال این است وبس)
*سه جمله ردیف است/از جایی که یک شکل دارند
قافیه :به کلمه و کلماتی گویند که قبل از ردیف می آیند و در بخش پایانی خود دارای حرف یا حروف مشترک باشند. واژه=کلمه =/= حروف
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائی ها شکایت می کند
یافتن حروف قافیه:
از سمت چپ حرکت می کنیم به اولین مصوت که رسیدیم بر می گردیم.
حکایت = ح ِ ک ا ی َ ت
تست:حکایت و شکایت
1-اَیت 2-َت √ 3- یَت 4- کایَت 5-ِکایت
مراعات نظی (تناسب):
اگر شاعری اجزاء یک یا چند مجموعه را برای بیان هدفی واحد مورد استفاده قرار دهد،شعر دارای صنعت مراعات یا تناسب است.
از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید

تلمیح:
اگر شاعری در بیتی به بخشی از دانسته های ما اشاره کند(آیه ،حدیث،داستان،واقعه تاریخی)شعر دارای صنعت تلمیح است.
عنکبوتی را به حکمت دام داد صدر عالم را در او آرام داد
تلمیع :
اگر شاعری مصرع یا بیتی را به فارسی و مصرع یا بیت دیگری را به عربی بگوید شعر دارای صنعت تلمیع است و چنین شعر را ملمع نیز می گویند.
الا یا ایها الساقی ،ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
تضمین:
اگر شاعری در اشعار خود از آیه،حدیث و یا شعر شاعر دیگری عیناً استفاده نماید،شعر دارای صنعت تضمین است.
نکته :شاعر موظف است نکته نقل شده را در داخل گیومه قرار دهد و اگر از شعر شاعر دیگری استفاده می کند نام شعری آن شاعر را هم بیاورد.
نکته :اگر مطلب نقل شده آیه یا حدیث باشد غیر از تضمین به آن دَرج یا اقتباس نیز می گویند.
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رخمت بر آن تربت پاک باد
((میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است))
تضاد (طباق،مقابلهیا تقابل):
اگر شاری در بیتی از لغات و یا مفاهیم ضد هم استفاده کنند،شعر دارای صنعت تضاد،طباق ،مقابله و یا تقابل است.
ز گرمی و سردی و از خشک و تر سرشتیم به اندازه یکدگر
تناقض(متناقض نما،پارادکس):
اگر شاعری دو مفهوم ضد هم را در یک چیز بیان کرد،شعر دارای صنعت تناقض است.
هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است
نکته:هر تناقضی نوعی تضاد هم به حساب می آید،اما هر تضادی نوعی تناقض نیست.
لف و نشر(پیچاندن و باز کردن):
اگر شاعری چند مطلب را بدون هیچ توضیحی پشت سر هم بیاورد (لَف)و بعد شروع به توضیح نماید(نشر)در مجموع به آن لف و نشر می گویند.
به روز نبرد آن ید ارجمند به شمشیر و خنجر به گرز و کمند(لف)
برید و درید و شکست و ببست(نشر) یلان را سر و سینه و پای و دست
مبالغه(غلو یا اغراق):
اگر شاعری در بیتی مطلبی را بیش از حد معمول بزرگ نماید بیت دارای صنعت مبالغه،اغراق و غلو است.
به گرز گران دست برد اشکبوس زمین آهنین شد سپهر آبنوس
ایهام :
اگر شاعری در بیتی از لغتی استفاده کند که دارای دو 2 معنی باشد.
1- معنی نزدیک 2- معنی دور هدف شاعر معنی دور باشد ولی ما معنی نزدیک را بفهمیم.
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
شیرین = معشوقه فرهاد شیرین= خوش
√ایهام تناسب :
اگر شاعری علاوه بر لغات ایهام دار از لغات دیگری متناسب با معنای نزدیک لغت استفاده کند،برای آنکه ما را از معنی دورتر کند اصطلاحاً به آن ایهام تناسب می گوییم.
هندو به پیش خال تو باشد به چاکری مهر رخ تو راست ،مه و زهره،مشتری
مشتری = سیاره مشتری مشتری = خریدار
اصلوب معادله:
اگر شاعری یکی از مصرع ها را برای مصرع دیگر مثال بیاورد ،طوری که ما بتوانیم بین دو مصرع علامت مساوی قرار دهیم و یا چنانچه جای دو مصرع را عوض کنیم،تغییری در معنا پیش نیاید،شعر دارای اصلوب معادله است.
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته بی مغز چون لب وا کند رسوا شود
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست جای چشم ابرو نگیرد ،گرچه او بالاتر است

صنعت واج آرائی (نغمه حروف):
اگر شاعری در بیتی از حرف یا حروفی برای افزایش موسیقی استفاده کند،شهر دارای صنعت واج آزائی یا نغمه حروف است.مانند:
شب است و شاهد و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
صنعت ارسال المثل(تمثیل):
اگر شاعری مصرع یا بیتی را که ضرب المثل بوده یا شده باشد مورد استفاده قرار دهد شعر دارای صنعت ارسال المثل یا تمثیل است.مانند:
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن
تشخیص (آدم نمایی،personification،جان بخشیدن با اشیاء):
اگر شاعری برای امور غیر جاندار هویتی جاندار قائل شودو یا برای امور انسانی هویتی انسانی، شعر دارای صنعت تشخیص است.
گویی بط سفید ،جامه به صابون زده است کبک دری ،ساق پا ،در قدح خون زده است.
حس آمیزی (حسن تعلیل):
اگر شاعری جای حواس را عوض کند و یا چند حس را با همدیگر در آمیزد،شعر دارای صنعت حس آمیزی است. مانند:
خبر تلخ،لبخند نرم،سخن شیرین
عکس (قلب):
اگر شاعری در بیتی جای کلمات را طوری تغییر دهد که معنا کاملا بر عکس شود ،شعر دارای صنعت عکس یا قلب است. مانند:
چنین است رسم سرای دری گهر زین به پشت و گهی پشت به زین
استفهام انکاری(استفهام تاکیدی):
اگر شاعری در بیتی ،سوالی را مطرح کند ،که در خود سوال جواب وجود داشته باشد،شعر دارای صنعت استفهام انکاری است.
پیاده ندیدی که جنگ آورد سر سرکشان زیر سنگ آورد؟
تجاهل العارف:
اگر شاعری در بیتی عمدا خود را به نا آگاهی بزند،اصطلاحا به آن تجاهل العارف می گویند.مانند:
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
تکرار :
اگر شاعری در بیتی غیر از فعل و حرف اضافه ، لغتی را بیش از یک بار بیاورد ،شعر دارای صنعت تکرار است.
نکته:اگر لغت تکراری یکی از سه لغتی باشد که در آخر می آید،اصطلاحا به آن تصدیر می گویند.
اگر دقیقا لغت اول در آخر بیت بیاید،اصطلاحا به آن رد الصدر الی العجز می گویند.
زبان در کش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان
این بیت دارای :1- رد الصدر 2- تصدیر 3- تکرار می باشد
سجع :
یکسانی دو واژه در واج های پایانی(مطرف) وزن(متوازن) و یا هر دو(متوازی) را می گوییم.
متکلم را تا کسی عیب نگیرد،سخنش صلاح نپذیرد.(مطرف)
ملک بی دین باطل است،و دین بی ملک زایل.(متوازن)
همه کس عقل خود را به کمال نماید و فرزند خود به جمال.(متوازی)
نکته:اگر کلمات دو مصرع از بیتی با یکدیگر سجع مطرف یا متوازن باشند،بیت دارای سجع موازنه است.و اگر چنانچه کلمات دو مصرع دارای سجع متوازی باشند،بیت دارای آرایه ترصیع است.
1-مطرف(سجع موازنه) 
سجع : 2-متوازن(سجع موازنه)
3-متوازی(ترصیع)
آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد
بیت دارای صنعت :1- ترصیع 2- سجع 3- موازنه
جناس :
یکسانی دو واژه در واج های تشدید دهنده با اختلاف در معنی.
1-اگر کلمات کاملا شبیه هم باشند و اختلاف فقط در معنی باشد جناس تام است.
برادر که در بند خویش است ،نه برادر نه خویش است.
2-اگر کلمات جناس فقط در اعراب با همدیگر اختلاف داشته باشند،جناس ناقص حرکتی می گوییم.
مَلِک،مِلک،مُلک،مَلَک
3-اگر کلمات جناس در حرف اول ،وسط یا آخر با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس ناقص اختلافی می گویند.مانند:
ریش-کیش/بازار –بی زار/خروش –خروس
4-اگر کلمات جناس حرفی در اول ،وسط یا آخر بیش از دیگری داشته باشند،به آن جناس ناقص افزایشی می گویند.مانند:
دست-دوست/شفق-شفقت/زار-مزار
5- اگر در کلمات جناس فقط جای حروف عوض شده باشد به آن جناس قلب می گویند.مانند:
اهمال و امهال
6-اگر کلمات جناس فقط در نقطه با همدیگر اختلاف داشته باشند ،به آن جناس خط می گویند.مانند:
باک-پاک/خاک-چاک
7-تشبیه:
مانند کردن چیزی به چیزی از جهتی.مانند:
علی در شجاعت مانند شیر است. قد او در بلندی مانند سرو است.
1 2 3 4 1 2 3 4
1-مشبه 2- وجه شبه 3- ادات تشبیه 4- مشبه به
نکته:اگر مشبه و مشبه به ،تشبیهی به صورت ترکیب بیاید،اصطلاحا به آن اضافه تشبیهی می گویند.
سرو قد=قد مانند سرو است.√
روش تشخیص اضافه تشبیهی:
برای تشخیص اضافه تشبیهی جای مضاف و مضاف الیه را عوض می کنیم،مابین آن" مانند" قرار
می دهیم و در پایان "است"قرار می دهیم.مانند:
خواب غفلت،خرمن اعمال √غفلت مانند خواب است. √اعمل مانند خرمن است.
استعاره:
اگر مشبه به تشبیهی را به جای تمام ارکان آن به کار ببرند.اصطلاحا به آن استعاره می گویند.مانند آنکه بگوییم :زلزله آمد و منظورمان فلانی است که در شیطنت مانند زلزله است.
نکته:به اینگونه استعاره ها استعاره مصرحه می گویند.
نکته:اگر در ترکیب اضافه ای ،مضاف در مضاف الیه وجود نداشته باشد ،یعنی مضاف را برای مضاف الیه قرض گرفته باشند ،به چنین اضافه هایی اضافه استعاری می گویند.(استعاره مکنیه)
نکته:اگر در اضافه های مکنیه،مضاف یکی از اندام بدن انسان باشد،یا امری مربوط به انسان باشد علاوه بر استعاره مکنیه دارای صنعت تشخیص نیز می باشد.مانند:
ارکان عرش=(استعاره مکنیه)
چشم دل=(استعاره مکنیه)(تشخیص)
دامن وجود=(استعاره مکنیه)(تشخیص)
نکته:در استعاره شباهتی وجود دارد که بعد آن را به کار می برند.
مجاز:
به کار بردن لغت را می گوییم،در غیر معنای حقیقی و بدون شباهت.
1-مکانی را می گوییم و منظورمان مردم آن مکان اند(علاقه محلیه).مانند:
سواران لشکر بر انگیختند همه دشت پیشش درم ریختند
دشت مجاز از مردم
2-ظرف را می گوییم و منظور محتوی آن است(علاقه ظرفیه).مانند:
پیاپی بکش جام و سرگرم باش بهل گر بگیرند بی کار ها
جام مجاز از محتوی آن یعنی می است.
3-جزئی از یک کل را می گوییم و منظورمان کل آن چیز است(علاقه جزئیه).مانند:
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید مگر از آتش دوزخ ،بودش روی رهایی
4- کل را می گوید و منظور جزئی از آن است(علاقه کلیه).مانند:
دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان زد. (دست مجاز از انگشت می باشد.)
5-اگر آلت یا وسیله ی چیزی را به جای چیزی به کار ببریم به آن (علاقه عالیه) می گویند.
مانند: زبان مریز = سخن مگو
6-اگر سبب چیزی را به جای آن به کار ببریم.(علاقه سببیه).
نفسم در نمی آید=نمی توانم حرف بزنم.
7-چیزی که لازمه چیز دیگری است به جای آن به کار ببریم.(علاقه لازمیه) مانند:
مادرت را به عزایت می نشانم.=منظور کشتن است.
نکات مازاد بر درآمد در کتاب کانون
اگر وجه شبه و ادات تشبیه از یک تشبیه حذف شود و فقط مشبه و مشبه به باقی بماند ،تشبیه بلیغ خواهد بود.
تشبیه ،ادعای همانندی مشبه است به مشبه به ولی حذف ادات تشبیه،ادعای اتحاد و همسانی مشبه و مشبه به است و تلاشی است که در ذهن ایجاد می کند باعث تاثیر بیشتر و زیبایی آن می شود.
تشبیه بلیغ ،رساترین و زیبا ترین تشبیه است.اگر تشبیه به صورت ترکیب اضافی (اضافه تشبیهی) باشد،تشبیه بلیغ اضافی خواهد بود‌‌‍،در غیر این صورت ،یعنی اگر به صورت جمله اسمیه و یا حالتی دیگر باشد،تشبیه بلیغ اسنادی خواهد بود.
مثال :عشق مثل کیمیا متحول می کند(تشبیه کامل)=عشق کیمیاست.(تشبیه بلیغ اسنادی)=کیمیای عشق(تشبیه بلیغ اضافی).
توجه!اگر در تشبیه یک مشبه و یک مشبه به وجود داشته باشد ،یعنی یک چیز به چیز دیگر تشبیه شده باشد(تشبیه مفرد )است.ولی اگر دو یا چند چیز به دو یا چند چیز دیگر به صورت همزمان پیوند داده شده باشند(تشبیه مرکب) خواهد بود.در این تشبیه،پیوند مهم است،نه صرفا شباهت.
نکته:وجه شبه در تشبیه مرکب ،نتیجه ای است که از اجزای مشبه و مشبه به پدید می آید.
نکته:تشبیه ادعای همانندی است ولی استعاره ،ادعای یکسانی است و از تشبیه رساتر است ،زیرا استعاره از درون تشبیه بلیغ خلق می شود.
اگر مشبه به محذوف ،انسان باشد،یعنی فعل ،صفت،ویژگی و یا عضو و جزئی از انسان برای غیر انسان بیاید و یا حتی اگر غیر انسان مخاطب واقع شود،این استعاره مکنیه(تشخیص )خواهد بود.
نکته:تمام اضافه های استعاری ،استعاره مکنیه اند و اگر مضافشان مربوط به انسان باشد تشخیص هم محسوب می شوند.
*.علاقه:ارتباطی است که میان معنای حقیقی و معنای مجازی کلمه وجود دارد.
*.قرینه:نشانه ای است که در کلام وجود دارد و باعث می شود ذهن به معنای مجازی متوجه شود.قرینه به دو نوع است :لفظی و معنوی.
بیشتر مجاز ها کلماتی هستند که ما را به معنی مجازی متوجه می کنندولی گاهی شرایط زمانی و مکانی نشان می دهد،واژه مجاز دارد.
علت پیدایش مجاز محدود بودن الفظ و نا محدود بودن معنا می باشد.
مجاز خیال انگیز است،زبان را وسعت می بخشد و باعث ایجاز و مبالغه می شود و باید توجه داشت کلماتی که چند معنی دارند ،مجاز محسوب نمی شوند.
استعاره نوعی مجاز است ،از این رو که مشبه به در معنای واقعی خویش به کار نرفته و به جای مشبه آمده است.
کنایه:
در لغت (پوشیده سخن گفتن)است درباره امری یا به بیانی ساده و در یافتن معنی معنی از طریق استدلال ،یعنی اینکه فعل جملهیا کل جمله یا مجموعه ای از کلمات در معنی واقعی شان به کار نرفته باشند.
کنایه به سه دسته تقسیم می شود:
1- علت:آنچه بیان می شود ،علت امری است که مورد نظر است.
2-نشانه:آنچه بیان می شود نشانه امری است که مورد نظر است.
3- نمونه:آنچه بیان می شود ،نمونه ای از موارد مشابه موضوعی است که مورد نظر است.
نکته:اگر سجع در چند کلمه پشت سر هم بیاید،تضمین المزدوج نامیده می شود.
مثل:به گوش و هوش،نیوش از من به عشرت کوش.
نکته: نام دیگر جناس افزایشی : زایل یا مذیل است.
*اشتقاق: از شاخه های فرعی جناس است،یعنی اینکه دو طرف ،اختلافشان بیشتر از یک حرفو یک مصوت باشدو تنها ریشه های مشترکی داشته باشند. و یا به اصطلاح هم خانواده یا هم ریشه باشند.گاهی کلمات هم جناس ناقص محسوب می شوند و هم اشتقاق که جناص ناقص ترجیح دارد.
نکته:در بیت ها و جمله هایی که سجع های مواتوازی و مطرف در مقابل هم قرار می گیرند،آرایه موازنه موجود است.
نکته:پر کاربرد ترین آرایه نظم و نثر فارسی محسوب می شود.
نکات مهمی که درس داده نشده
بیت:خانه-بیوت-کمترین مقدار شعر-واحد نامگذاری شعر فارسی-ج ابیات.
فرد=کوتاهترین قالب شعر فارسی-یک بیت.
مصراع=کمترین مقدار سخن موزون-ج مصاریع.
وزن=آهنگ خاص هر شعر.
قافیه=کلمات هماهنگ پایان مصرع ها-یک حرف +یک مصوت در اقفیه باید یکسان باشد.
تاثیرات قافیه:1-تکمیل وزن 2-تاثیر بخشی بیشتر شعر 3-تنظیم فکر و احساس شاعر 4- استحکام شعر
تاثیرات ردیف:1-اختیاری 2-ایجاد نوعی انسجام 3-افزایش تاثیر موسیقایی کلام 4-تداعی معانی
نکته:قالب :"تعداد ابیات،محتوا و وزن را مشخص می کند".
اسم تخلص: اسم شعری شاعر است که در بیت یا ابیات پایانی غزل و قصیده می آورند.
عوامل تاثیر شعر:1-عاطفه 2- وزن 3- زبان 4- خیال انگیزی
عاطفه:اساسی ترین عامل پیدایش شعر
وزن:اصلی ترین عامل موسیقی شعر.
واج:1-کوچکترین جزء نقش دار زبان2- سبب تمایز میان دو واژه 3- زبان فارسی 29 واج می باشد.
4-واج دو دسته است:الف-صامت ب-مصوت.
صامت:واج های بی صدا(23 واج)
مصوت:واج صدادار(6 واج)
هجا:برای هجا بندی کلمات را همان طور که می خوانیم نه آنطوری که می نویسیم بخش می کنیم.
1- هجای کوتاه:فقط دو صدا (واج) د ارد. صامت +مصوت کوتاه
(U)
2-هجای بلند:سه واج دارد به دو حالت:
صامت+مصوت بلند
صامت+مصوت کوتاه +صامت
(_)
3-هجای کشیده:چهار یا پنج هجا دارد دو حالت دارد:
صامت+مصوت بلند+صامت(+صامت+صامت...)
صامت+مصوت کوتاه+صامت(+صامت+صامت+...)
(U_)
توجه!اگر در هجایی نون ساکن بع د از مصوت بلند قرار گیرد حذف می شود.البته اگر در یک هجا نباشد حذف نمی شود.مثال: خون= یک هجای بلند.
نکته مهم:
هموزنی دو کلمه = برابری تعداد هجا ها و مطابقت هجاهای بلند و کوتاه در برابر یکدیگر.

زندگینامه خلیل عمرانی

خلیل عمرانی در سال ۱۳۴۳ در روستای‌ لمبدان بندر دیر در استان بوشهر به دنیا آمد.

وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در روستا و دوره متوسطه را در شهر به پایان برد و در سال 1363 دانشجوی مرکز تربیت معلم پسران‌ بوشهر شد.

عمرانی 2 سال بعد به‌ زادگاهش برگشت و در مدرسه‌ای‌ که خود در آن درس خوانده بود، به تدریس ادبیات پرداخت.

وی تا اوایل انقلاب به صورت پراکنده به فعالیت شعری خود ادامه داد و در سال ۵۷ به صورت جدی وارد عرصه شعر شد و از همان دوران به عضویت کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمد.

خلیل عمرانی متخلص به‌ پژمان دیری در سال‌ 1367 ازدواج کرد و به دانشگاه‌ یزد رفت و هم‌زمان با تحصیل، در واحد کارشناسی فعالیت‌های ادبی‌ استان به پرورش استعدادهای‌ جوان و نوجوان در زمینه شعر پرداخت.

وی در سال 1372، پس از اخذ لیسانس ادبیات فارسی دبیر دبیرستان آیت‌الله طالقانی‌ بندر دیر شد و یک سال بعد، معاونت فرهنگی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی را به عهده گرفت.

در سال 1376 به تهران آمد و ضمن‌ فعالیت‌های فرهنگی به تدریس‌ ادبیات در اسلامشهر پرداخت و از سال 1378 کارشناس فعالیت‌های‌ ادبی اداره کل آموزش و پرورش‌ تهران شد.

آثار وی به صورت پراکنده در نشریات و مجلات به ویژه جنگ‌های دفاع مقدس انتشار یافت و در اغلب کنگره‌های شعر به عنوان شاعر، میهمان و داور حضور داشته‌ است.

خلیل عمرانی در آذر سال 1391 و در سن 48 سالگی به علت سکته مغزی درگذشت.

دکتر علی شریعتی

کتر على شریعتی‌ به سا‌ل‌ ۱۳۱۲ در مزينان از توابع سبزوار در خا‌نواده‌‌ای‌ مذهبی‌ چشم‌ به‌ جها‌ن‌ گشود پدر او استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ مردی‌ پا‌ک‌ و پا‌رسا‌ و عا‌لم‌ به‌ علوم‌ .نقلی‌ و عقلی‌ و استا‌د دانشگا‌ه‌ مشهد بود علی‌ پس‌ از گذراندن‌ دوران‌ کودکی‌ وارد دبستا‌ن‌ شد و پس‌ از شش‌ سا‌ل‌ وارد دانشسرای‌ مقدما‌تی‌ در مشهد شد. علا‌وه‌ بر خواندن‌ دروس‌ دانشسرا در کلا‌سها‌ی‌ پدرش‌ به‌ کسب‌ علم‌ می‌ پرداخت‌. معلم‌ شهید پس‌ از پا‌یا‌ن‌ تحصیلا‌ت‌ در دانشسرا به‌ آموزگا‌ری‌ پرداخت‌ و کا‌ری‌ را شروع‌ کرد که‌ در تما‌می‌ دوران‌ زندگی‌ کوتا‌هش‌ سخت‌ به‌ آن‌ شوق‌ داشت‌ و با‌ ایما‌نی‌ خا‌لص‌ با‌ تما‌می‌ وجود آنرا دنبا‌ل‌ کرد.

 شریعتی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۳۴ به‌ دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ و علوم‌ انسا‌نی‌ دانشگا‌ه‌ مشهد وارد گشت‌ و رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ را برگزید. در همین‌ سا‌ل‌ علی‌ با‌ یکی‌ از همکلا‌سا‌ن‌ خود بنا‌م‌ پوران‌ شریعت‌ رضوی‌ ازدواج‌ میکند. وجود تفکر خلا‌ق‌ با‌عث‌ شد که‌ معلم‌ شهید در طول‌ دوران‌ تحصیل‌ در دانشکده‌ ادبیا‌ت‌ به‌ انتشا‌ر آثا‌ری‌ چون‌: ترجمه‌ ابوذر غفا‌ری‌ ، ترجمه‌ نیا‌یش‌ اثر الکسیس‌ خ‌ .کا‌رل‌ و یک‌ رشته‌ مقا‌له‌ها‌ی‌ تحقیقی‌ در این‌ زمینه‌ همت‌ گما‌رد.

معلم‌ انقلا‌ب‌ در سا‌ل ‌ ۱۳۳۷پس‌ از دریا‌فت‌ لیسا‌نس‌ در رشته‌ ادبیا‌ت‌ فا‌رسی‌ بعلت‌ شا‌گرد اول‌ شدنش‌ برای‌ ادامه‌ تحصیل‌ به‌ فرانسه‌ فرستا‌ده‌ شد. وی‌ در آنجا‌ به‌ تحصیل‌ علومی‌ چون‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌، مبا‌نی‌ علم‌ تا‌ریخ‌ و تا‌ریخ‌ و فرهنگ‌ اسلا‌می‌ پرداخت‌ و با‌ اسا‌تید بزرگی‌ چون‌ ما‌سینیون، گورویچ‌ و ‌سا‌تر و... آشنا‌ شد و از علم‌ آنا‌ن‌ بهره‌‌ها‌ی‌ بسیا‌ر برد.

دوران‌ تحصیل‌ شریعتی‌ همزما‌ن‌ با‌ جریا‌ن‌ نهضت‌ ملی‌ ایران‌ به‌ رهبری‌ مصدق‌ بود که‌ او نیز با‌ قلم‌ و بیا‌ن‌ خود و نوشته‌‌ها‌ی‌ محکم‌ و مستدل‌ از این‌ حرکت‌ دفا‌ع‌ مینمود. وی‌ پس‌ از سا‌لها‌ تحصیل‌ با‌ مدرک‌ دکترا در رشته‌‌ها‌ی‌ .جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و تا‌ریخ‌ ادیا‌ن‌ به‌ ایران‌ با‌زگشت‌ در هما‌ن‌ دوران‌ نیز فعا‌لیتها‌ی‌ بسیا‌ری‌ در زمینه‌‌ها‌ی‌ سیا‌سی‌ و مبا‌رزاتی‌ و اجتما‌عی‌ داشت‌ که‌ به‌ گوشه‌ای‌ از آن‌ فعا‌لیت‌ها‌ میپردازیم‌ .

در سا‌ل ‌۱۹۵۹ میلا‌دی‌ به‌ سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر مى‌پیوندد و سخت‌ به‌ فعا‌لیت‌ مى‌پردازد. در سا‌ل ۱۹۶۰ میلا‌دی‌ مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "به‌ کجا‌ تکیه‌ کنیم‌" را در یکی‌ از نشریا‌ت‌ فرانسه‌ منتشر میکند. در سا‌ل‌ ۱۹۶۱میلا‌دی‌ مقا‌له‌ "شعر چیست‌؟" سا‌تر را ترجمه‌ و در پا‌ریس‌ منتشر مینما‌ید و در هما‌ن‌ اول‌ علت‌ فعا‌لیت‌ در سا‌زما‌ن‌ آزادیبخش‌ الجزایر گرفتا‌ر میشود و در زندان‌ پا‌ریس‌ با‌ "گیوز" مصاحبه‌‌ای‌ میکند که‌ در سا‌ل‌ ۱۹۶۵ در توگو چا‌پ‌ میشود.

در سا‌ل‌ ۱۹۶۱ نیز مقا‌له‌ای‌ تحت‌ عنوان‌ "مرگ‌ فرانتس‌ فا‌نون‌" را در پا‌ریس‌ منتشر میکند، همچنین‌ در طول‌ مبا‌رزات‌ مردم‌ الجزایر برای‌ آزادی‌ دستگیر میشود و مورد ضرب‌ و شتم‌ پلیس‌ فرانسه‌ قرار میگیرد و روانه‌ء بیما‌رستا‌ن‌ میشود و سپس‌ به‌ زندان‌ فرستا‌ده‌ .میشود. همچنین‌ با‌ مبا‌رزان‌ بزرگ‌ ملتها‌ی‌ محروم‌ نیز آشنا‌ میشود وی‌ در سا‌ل‌ ۱۳۴۳ به‌ ایران‌ با‌ز میگردد و در مرز ترکیه‌ و ایران‌ توقیف‌ و به‌ زندان‌ قزل‌ قلعه‌ تحویل‌ داده‌ میشود و بعد از چند ما‌ه‌ آزاد و به‌ خراسا‌ن‌ زادگا‌هش‌ میرود. در سا‌ل‌ ۱۳۴۴ مدتی‌ پس‌ از بیکا‌ری‌ ، اداره‌ فرهنگ‌ مشهد ، استا‌د جا‌معه‌ شنا‌سی‌ و فا‌رغ‌ التحصیل‌ خ‌دانشگا‌ه‌ سوربن‌ را بعنوان‌ دبیر انشا‌ء کلا‌س‌ چها‌رم‌ دبستا‌ن‌ در یکی‌ از روستا‌ها‌ی‌ مشهد استخدام‌ میکند، و سپس‌ در دبیرستا‌ن‌ بتدریس‌ میپردازد و با‌لا‌خره‌ به‌ عنوان‌ استا‌دیا‌ر تا‌ریخ‌ وارد دانشگا‌ه‌ مشهد میشود

در سا‌ل‌ ۱۳۴۸ به‌ حسینیه‌ ارشا‌د دعوت‌ میشود و بزودی‌ مسئولیت‌ امور فرهنگی‌ حسینیه‌ را بعهده‌ گرفته‌ و به‌ تدریس‌ جا‌معه‌ شنا‌سی‌ مذهبی‌،‌ .تا‌ریخ‌ شیعه‌ و معا‌رف‌ اسلا‌می‌ میپردازد در این‌ محل‌ است‌ که‌ دکتر شریعتی‌ با‌ قدرت‌ و نیروی‌ کم‌ نظیر و با‌ کنجکا‌وی‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ تا‌ریخ‌ ، چهره‌ ها‌ی‌ مقدس‌ و شخصیتها‌ی‌ بزرگ‌ اسلا‌م‌ را معرفی‌ نمود. استحکا‌م‌ کلا‌م‌ ، با‌فت‌ منطقی‌ جملا‌ت‌ با‌ اتکا‌ء به‌خ‌ پشتوانه‌ فنی‌ و عمیق‌ فکریش‌ هر شنونده‌ ای‌ را در کوتا‌هترین‌ مدت‌ سرا پا‌ گوش‌ میسا‌خت‌ و در نیم‌ راه‌ گفتا‌ر تحت‌ تا‌ثیر قرار میداد و سپس‌ به‌ هیجا‌ن‌ می‌ آورد

در سا‌ل‌۱۳۵۲، رژیم‌، حسینیه‌ء ارشا‌د که‌ پا‌یگا‌ه‌ هدایت‌ و ارشا‌د مردم‌ بود را تعطیل‌ نمود، و معلم‌ مبا‌رز را بمدت ‌ ۱۸ما‌ه‌ روانه‌ زندان‌ میکند و درخ‌ خلوت‌ و تنها‌ ئی‌ است‌ که‌ علی‌ نگا‌هی‌ به‌ گذشته‌ خویش‌ می‌افکند و .استراتژی‌ مبا‌رزه‌ را با‌ر دیگر ورق‌ زده‌ و با‌ خدای‌ خویش‌ خلوت‌ میکند از این‌ به‌ بعد تا‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۶ و هجرت‌ ، دکتر زندگی‌ سختی‌ را پشت‌ سرخ‌ گذاشت‌ . سا‌واک‌ نقشه‌ داشت‌ که‌ دکتر را به‌ هر صورت‌ ممکن‌ از پا‌ در آورد، ولی‌ شریعتی‌ که‌ از این‌ برنا‌مه‌ آگا‌ه‌ میشود ، آنرا لوث‌ میکند. در این‌ زما‌ن‌ استا‌د محمد تقی‌ شریعتی‌ را دستگیر و تحت‌ فشا‌ر و شکنجه‌ قرار داده‌ بودند تا‌ پسرش‌ را تکذیب‌ و محکوم‌ کند. اما‌ این‌ مسلما‌ن‌ راستین‌خ‌ سر با‌ز زد، دکتر شریعتی‌ در هما‌ن‌ روزها‌ و سا‌عا‌ت‌ خود را در اختیا‌ر آنها‌ میگذارد تا‌ اگر خواستند، وی‌ را از بین‌ ببرند و پدر را رها‌ کنند

در مهر ما‌ه‌ سا‌ل‌ ۱۳۵۳ سا‌واک‌ که‌ غا‌فلگیر شده‌ بود و از محبوبیت‌ علی‌ آگا‌ه‌ او را بدست‌ شکنجه‌ روحی‌ و جسمی‌ سپرد، و میخواستند او را وادار به‌ همکا‌ری‌ نموده‌ و برایش‌ شوی‌ تلویزیونی‌ درست‌ کنند و پا‌سخ‌ او که‌ هیچگا‌ه‌ حقیقتی‌ را به‌ خا‌طر مصلحت‌ ذبح‌ شرعی‌ نکرده‌ است‌ چنین‌ بود " و اگر ".خفه‌ام‌ کنند سا‌زش‌ نخواهم‌ کرد وحقیقت‌ را قربا‌نی‌ مصلحت‌ خویش‌ نمیکنم‌ دکتر در ۲۵ اردیبهشت‌ ما‌ه ۱۳۵۶ تهران‌ را بسوی‌ اروپا‌ ترک‌ گفت‌ تا‌ دورانی‌ جدید را با‌ مطا‌لعه‌ و مبا‌رزه‌ آغا‌ز کند. سر انجا‌م‌ در روز یکشنبه ۲۹ خرداد ما‌ه‌ ۱۳۵۶ با‌ قلبی‌ عا‌شق‌ ، اندیشه‌ ای‌ پا‌ک‌ ، ایما‌نی‌ محکم‌، زبا‌نی‌ قا‌طع‌، قلمی‌ توانا، روانی‌ آگا‌ه‌ و سیما‌یی‌ آرام‌ بسوی‌ آسما‌نها‌ و آرامشی‌ ابدی‌ عروج‌ کرد و عا‌شقا‌ن‌ و دوستداران‌ خود را در این‌ فقدان‌ .همیشه‌ محسوس‌ تنها‌ گذاشت‌ .

خدایش‌ بیا‌مرزد و راهش‌ پر رهرو با‌د

دانلود کتاب گلستان سعدی

http://websavar.ir/files/fa/news/1392/12/6/4980_801.zip

تعداد صفحات: 91
فرمت کتاب: PDF
حجم: 1.5 مگابایت
زبان کتاب: فارسی

دانلود کتاب بوستان سعدی

 http://dl.parsbook.com/server3/uploads/boostane-sadi.zip

نام کتاب :  بوستان سعدی

نویسنده : سعدی

زبان کتاب :  فارسی

تعداد صفحه :  186

قالب کتاب : PDF

حجم فایل : 1,053 Kb

............................................................................................................................

برای دانلود بر روی لینک بالا کلیک کنید.

آزمون تستی ادبیات فارسی هفتم

                                                                                                

                                                    

                                                  آزمون تستی ادبیات فارسی

                                                          

                                                   

 

ادامه نوشته

جزوه کامل ادبیات فارسی

http://www.chap.sch.ir/sites/default/files/imagecache/image_node_book/book_image/92-93/C101.jpg

                                             برای دانلود روی عکس زیر کلیک کنید.....                       

                                                           
    

 

داستان زیبا و جالب

ماهی سیاه کوچولو

<بهرنگی، صمد

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:

«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.

چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!

یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:

«مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم».

مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟»

ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»

مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»

ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»

مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»

مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...»

مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»

ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...»

وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...»

در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»

مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»

همسایه گفت :« چطور مگر؟»

مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!»

همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟»

ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»

همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!»

مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»

ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»

همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»

مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.»

مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»

ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»

همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.»

ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»

مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟»

ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»

چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟»

دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!»

مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!»

یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.»

همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.»

دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»

ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»

ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.»

یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!»

دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»

سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»

چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟»

پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!»

ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.»

هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...»

مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!»

ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»

دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»

ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»

ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»

یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»

دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»

دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»

دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»

ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»

کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»

ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»

کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:

« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»

ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»

کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»

ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»

کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»

ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»

ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.

قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»

ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»

قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»

ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»

قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.

دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:

« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»

ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»

خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»

ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»

خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»

ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»

خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»

خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»

ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیک بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.

ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:

«مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.»

مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»

ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»

مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»

ماهی گفت :« چه کیسه‌ای؟»

مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»

ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»

مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.»

آنوقت، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.

ماهی کوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولک جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشکر کنم.»

مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»

ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»

مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»

ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟»

مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.»

مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.»

مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بکشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟

ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.

یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:

«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»

آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»

ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.

بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟»

ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»

ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»

ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»

ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»

یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»

ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»

ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»

ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»

به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»

لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.

ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.

ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»

ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»

ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»

ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»

ماهی گفت:« باشد ، هر جا که توانستم ، می روم.»

ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»

ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»

ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»

ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»

ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...»

ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.

صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»

ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»

یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»

یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»

ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.»

اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.

ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»

ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»

یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»

ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...»

ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»

مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...»

چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...»

ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»

ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»

مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»

ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»

مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»

ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...»

اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»

ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»

ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!»

ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»

ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...»

یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...»

ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»

بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...»

مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»

ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.

اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جایی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟»

ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر...»

بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»

یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»

یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.»

ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»

یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»

آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:

« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»

ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟

ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»

ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»

خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»

این بود که گفت:

«می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟»

ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب کاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم... اما ببینم... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»

ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:

«یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»

این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»

اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:

«کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟»

ماهی ریزه گفت:« تو دیگر... کی هستی؟... مگر نمی بینی دارم... دارم از بین... می روم ؟... اوهو... اوهو... اوهو... ننه... من... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم... اوهو... اوهو!»

ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!»

وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:

« من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»

ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»

ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:

« از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.»

ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»

ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.»

ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...

ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»

بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»

ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»

یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود...


زمستان

شعر

به من وعده‌ی دیداری بده

دکمه‌های پیراهنم
خواب انگشتان تو را می‌بینند
و کفش‌هایم می‌سوزند
در آرزوی پابه پایی با کفش‌های تو!

شالِ من
نمی‌تواند خاطره‌ی شانه‌هایت را از خاطر ببرد،
شلوارم دنبال می‌کند مرا در خانه
و می‌خواهد دوباره
او را به قدم زدن در کنار تو ببرم...
پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم
به من وعده‌ی دیداری بدهی؟

"یغما گلرویی"

نمونه سوالات فارسی هفتم

آزمون شماره1

http://s3.picofile.com/d/7983711391/7862a29d-6f75-4fdb-8b3f-874476e11de8/AZEMOUNE_FARSI_HAFTOM_MEHR_MAH.pdf

................................................................................................................................

آزمون شماره2

http://s3.picofile.com/d/7980191933/7fbc62f9-13d1-4440-bed8-ff7899948817/EMLA_HAFTOM_MEHR_MAH.pdf

................................................................................................................................

آزمون شماره3

http://s1.picofile.com/d/7980193759/09a2f552-2f06-401f-81aa-53dacbc2b88f/AZEMOUNE_ENSHA_SALE_HAFTOM.pdf

 ...............................................................................................................................

برای دانلود هر یک از آزمون های بالا بر روی لینک مشخص شدۀ هر آزمون کلیک کنید.

دانلود کتاب ورق زن(الکترونیکی)فارسی پایه هفتم

http://s5.picofile.com/d/8103092568/d8d5dad5-9e0a-476d-b3a3-2af1fbb923a6/farsi.exe

کتاب فارسی هفتم

 

برای دانلود بر روی لینک بالا کلیک کنید.

سوالات فارسی هفتم قلم چی

http://s5.picofile.com/file/8113965926/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C_%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85_%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D9%82%D9%84%D9%85_%DA%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%8692.pdf.html

تعداد صفحات:4صفحه

برای دانلود بر روی لینک بالا کلیک کنید.

جزوه کامل فارسی هفتم

http://s6.picofile.com/file/8181945992/7_motavaseteh_farsi_jozve_kamel.zip.html

حجم فایل:  ۳,۸۴۷ K

تعداد صفحات: ۱۹ صفحه

رمز فایل:Darsi20.ir

 برای دانلود بر روی لینک بالا کلیک کنید و با استفاده از رمز فایل جزوه را دانلود کنید.

دزد باورها

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

شعری زیبا!

خیام

 

افسوس كه نامه جواني طي شد
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب
فرياد ندانم كي آمدوكي شد

 

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم

 

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی

 

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست

 

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است

 

چون آب به جويباروچون باد به دشت
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت

 

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب

 

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

 

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد

 

                        لطفا نظر فراموش نشود

آب بابا

سر مشق های آب بابا یادمان رفت 

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم حل تمرین پای تخته

آن روزهای بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق های زنگ اول 

ای وای ننوشتیم آقا،یادمان رفت

آن روزهارا آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

آن حرف هارا زود اما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی؟موضوع انشا

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف،آب بابا بود خط خورد

تکلیف فردا را چه باشد؟یادمان رفت

هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیوچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت         

 

دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستان‌های شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.

 وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد. نویسندگی را از سال 1347 با مجله خوشه آغاز کرد سپس قصه های مجید را برای برنامه «خانواده» رادیو ایران نوشت. همین قصه ها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت.

از هوشنگ مرادی کرمانی تا کنون نه کتاب داستان انتشار یافته است که برخی از آنها به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، هلندی ، عربی ، ارمنی ترجمه شده و هم چنین هجده فیلم تلویزیونی و سینمایی بر اساس داستانهای او به تصویر درآمده است.
آثار ترجمه شده وی جوایزی را از مؤسسات فرهنگی و هنری خارج از کشور به دست آورده است. از جمله : جایزه دفتر بین المللی کتابهای نسل جوان (۱٩٩٢ ) . (IBBY) جایزه جهانی هانس کریستین آندرسن.

برخی از آثار مرادی کرمانی عبارتند از:
1- قصه های مجید پنج جلد 38داستان انتشارات سحاب چاپ دوازدهم 1373
2- بچه های قالیباف خانه دو داستان انتشارات سحاب چاپ چهارم 1372
3- نخل یک داستان بلند انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
4- چکمه داستان برای کودکان 6الی 10ساله انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
5- داستان آن خمره داستان بلند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ سوم 1373
6- مشت بر پوست داستان بلند انتشارات توس چاپ دوم 1374
7- تنور مجموعه داستان انتشارات پروین چاپ اول 1373
8- کوزه نمایشنامه نشر نی چاپ اول 1373
9- مهمان مامان داستان بلند نشر نی چاپ اول 1375

درش ششم علم زنگانی

برای دانلود پاورپوینت درس بر روی عکس کلیک کنید.

 

1-كبوتر بچه ای با شوق پرواز                 به جرئت كرد روزی بال و پرباز

 

روزی جوجه کبوتری به شوق پرواز با شهامت شروع به پرواز کرد .

 

2-پرید از شاخكی بر شاخساری             گذشت از بامكی بر جوكناری

از شاخه ی کوچکی به شاخه کوچک دیگری پرید و از کنار بام کوتاهی به کنار جوی آبی پرید

 

3-نمودش بس كه دور آن راه نزدیك       شدش گیتی به پیش چشم تاریك

آن راه نزدیک از بس که به نظرش دور آمد دنیا پیش چشم او سیاه شد

 

4-زوحشت سست شد بر جای ناگاه        زرنج خستگی درمانده در راه

از ترس زیاد درجا سست و بی حال شد و از سختی خستگی در راه درمانده شد و نتوانست راه را ادامه دهد

 

5-فتاد از پای و كرد از عجز فریاد              زشاخی مادرش آواز در داد

از پا افتاد و ار ناتوانی فریاد کشید ، مادرش از شاخه ای صدایش زد

 

6-ترا پرواز بس زود است ودشوار             زنو كاران كه خواهد كار بسیار

برای تو پریدن بسیار زود و سخت است و هیچ کس از افراد بی تجربه و تازه کار انتظار کارهای بزرگ ندارد ؟

 

7-هنوزت نیست پای برزن وبام                هنوزت نوبت خواب است وآرام

 

هنوز قدرت رفتن به کوچه و پرواز به بر روی پشت بام نداری. اکنون وقت خوابیدن و استراحت توست.

 

8-ترا توش هنر می باید اندوخت         حدیث زندگی می باید آموخت

 

تو باید هنر و فن و تجربه لازم را به دست بیاوری و راو و رسم زندگی کردن را یاد بگیری

 

9-بباید هردو پا محكم نهادن                   ازآن پس فكر بر پای ایستادن

ابتدا باید دو پایت را محکم بر زمین بگذاری بعد از آن به فکر برپا ایستادن باشی و بخواهی به خودت متکی باشی

 

10-من اینجا چون نگهبانم تو چون گنج        تو را آسودگی باید مرا رنج

من اینجا مانند نگهبانی هستم و تو گنج هستی ، تو باید استراحت کنی و من سختی بکشم

 

11-مرا در دامها بسیار بستند                   زبالم كودكان پرها شكستند

بسیار اتفاق افتاده است که مرا اسیر کردند و کودکان پر و بالم را نیز شکسته اند .

 

12-گه از دیوار سنگ آمد گه از در        گهم سر پنجه خونین شد گهی سر

 

گاه از سوی دیوار و گاه از در خانه به من سنگ پرتاب کردند.گاهی چنگال هایم و زمانی سرم زخمی شد

 

13-نگشت آسایشم یك لحظه دمساز    گهی از گربه ترسیدم گه ازباز

استراحت یک لحظه بامن همدم نشد ، گاهی از گربه و گاهی هم از باز شکاری ترسیدم

 

14-هجوم فتنه های آسمانی             مرا آموخت علم زندگانی

فتنه هایی که از زمین و هوا به من هجوم می آورد , به من روش زندگی کردن را یاد داد

 

15-گردد شاخك بی بن برومند                 زتو سعی وعمل باید زمن پند

 

نهال کوچک بدون ریشه قوی نمی شود و ریشه نمی کند تو باید برای زندگی تلاش کنی و من با تجربه هایم تو را نصیحت می کنم

شعری از فردوسی

« شعری از فردوسی »

سپاه شب تیره

 

شبی چون شَبَه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر

 

 

 

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را به زنگار و گَرد

 

 

 

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پّر زاغ

نموده ز هر سو به چشم اهرمن

چو مار سیه ، باز کرده دهن

 

 

 

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی به قیر اندر اندود چهر

فرو ماند گردون گردان به جای

شده سست خورشید را دست و پای

 

 

 

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

نَبُد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان شب دیریاز

انشاء

اذان به بهانه فرار

 

                       ساعت  حدودا   دوازده  بود  بچه ها   خدا ، خدا می کردند که   زود تر    اذان   را  بگویند  ، بعضی ها  می خواستند   بروند  و 

  نمازشان رابخوانند   و  بعضی  ها   هم  می خواستند   از  این  موقعیت   استفاده  کنند  ،   و از  زیر   نماز  خواندن  فرار  کنند   و

 بروند   خانه ، بالاخره   اذان را گفتند   بچه ها   نگذاشتند  معلم  چیزی  بگوید ، سریع    وسایل  هایشان    را جمع  کردند و   از

 کلاس  خارج  شدند   ، تامی خواستند از در مدرسه    بروند   بیرون.......

 

ادامه نوشته

شعری از مولوی

من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم

نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

 

مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم

خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم

مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا

روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا

دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا

این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی

راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا

شعرهای عاشقانه از مولانا

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از درون مـن نجســت اســـرار مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا

ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا

گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت

جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا

ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من

من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا

عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان

عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

 روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم-

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده

چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن

با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده

تا بداند که شب ما به چسان میگذرد

درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی

چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم

باری ز شکاف در برق رخ تو بینم

زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم

یک لحظه بری رختم در راه که عشارم

یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم

گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی

کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم

در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه

این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم

بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو

در ظلمت شب با تو براقتر از روزم

بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه

یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم

شعرهای عاشقانه از مولانا

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم  

 

مولوی

شعری ار قیصر امین پور

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

 

قیصر امین پور

فردوسی

ر پایهٔ دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هـ ق. برابر با ۹۴۰ میلادی در روستای پاژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود. نظامی عروضی (وفات ۵۶۰ هـ ق.)، نخستین پژوهنده‌ای که دربارهٔ زندگی فردوسی جستاری نوشته‌است، زایش فردوسی را در روستای «باز» (پاژ) دانسته‌است.[۱] منابع تازه‌تر روستاهای «شاداب» و «رزان» را نیز جایگاه زایش فردوسی دانسته‌اند اما بیشتر پژوهشگران امروزی این گمانه‌ها را بی‌پایه می‌دانند.[۳]

سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هـ ق. از آنجا دریافته شده‌است که وی در سه پاره از سروده‌هایش، به سن خود اشاره کرده‌است. نخست در داستان جنگ بزرگ کیخسرو از تهیدستی خود در شصت و پنج سالگی می‌گوید و پس از آن می‌افزاید که در پنجاه و هشت سالگی و زمانی که جوانی را گذرانده‌بود، فریدون دوباره زنده شده و جهان را به دست گرفت که منظور به تخت نشستن محمود است:

بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت   نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت
فریدون بیداردل زنده شد   زمین و زمان پیش او بنده شد

و از آنجا که زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هـ ق. بوده‌است، می‌توان دریافت که سال زایش فردوسی ۳۲۹ هـ ق. است؛ و هم‌چنین با درنگریستن به این که فردوسی در سال ۳۸۷ هـ ق.، پنجاه و هشت ساله بوده‌است، می‌توان درست بودن این گمان را پذیرفت.[۱] بار دوم در داستان پادشاهی بهرام بهرامیان، واژهٔ شصت و سه را برای سن خود می‌گوید و این تاریخ را در حدود ۷۳۰ بیت پسین‌تر دوباره می‌آورد و می‌افزاید که در آن هنگام، روز آدینه به هرمزد بهمن، یعنی روز نخست بهمن، افتاده‌است. بنا بر پژوهش شهبازی، تنها در سال ۳۷۱ یزدگردی برابر با ۱۰۰۳ میلادی روز آدینه با روز نخست بهمن برابر افتاده‌است؛ و چنانچه ۶۳ سال از آن سال کاسته شود، سال زایش فردوسی ۳۲۹ هـ ق. به دست می‌آید. سومین بار در پایان شاهنامه فردوسی سن خود را هفتاد و یک و سال انجام شاهنامه را ۴۰۰ هـ ق. می‌گوید؛ و چنانچه ۷۱ از ۴۰۰ کاسته شود، برای بار سوم سال ۳۲۹ آشکار می‌شود.[۴]

با این حال، شمار دیگری از فردوسی‌پژوهان سال‌های دیگری را برای سال زایش فردوسی آورده‌اند. نولدکه به این نتیجه می‌رسد که او اندکی پس از ۳۲۰ هـ ق. زاده شده‌است.[۵] رکن‌الدین همایونفرخ دیدگاه دیگری دارد و سال ۳۱۳ هـ ق. را سال زایش فردوسی می‌داند.[۶]

نام

کنیهٔ وی «ابوالقاسم»، و تخلص و شهرتش «فردوسی» است، هیچ‌گونه آگاهی قطعی از نام و خانواده‌اش در دست نیست. در منابع گوناگون و در دیباچهٔ برخی نسخه‌های دست‌نویس شاهنامه، نام وی منصور، حسن یا احمد آمده‌است و نام پدرش حسن، احمد یا علی و نام پدربزرگش شَرَفشاه یاد شده‌است. از میان این گفته‌های گوناگون، معتبرترین نام این شاعر ایرانی ابوالقاسم فردوسی توسی است. اینکه چرا شاعر تخلص فردوسی را برای خود گزیده‌است روشن نیست. شاید این موضوع به دیدار وی با سلطان محمود غزنوی بازگردد. گویا سلطان محمود چنین لقبی به فردوسی داده و منظور وی مردی بوده که از بهشت آمده‌است.[۱][۴]

نام او همه جا ابوالقاسم فردوسی شناخته شده‌است. نام کوچک او را در منابع کهن‌تر مانند عجایب‌المخلوقات و تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی) و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه، «حسن» نوشته‌اند. منابع دیگر هم‌چون برگردان عربی بنداری، پیشگفتار دست‌نویس فلورانس و پیشگفتار شاهنامه بایسنقری (و نوشته‌های برگرفته از آن) نام او را «منصور» گفته‌اند. پیش از همهٔ اینها، کهن‌ترین منبعی که از فردوسی و نام و تخلص و شهر او یاد کرده، گرشاسپ‌نامهٔ اسدی توسی است.[۴] نام پدر او نیز در تاریخ گزیده و سومین مقدمهٔ کهن شاهنامه «علی» گفته شده‌است. محمدامین ریاحی پس از بررسی کهن‌ترین منابع، نام «حسن بن علی» را پذیرفتنی دانسته‌است و این نام را با قرینه‌های دیگری که وابستگی او را به یکی از شاخه‌های تشیع می‌رساند، سازگارتر دانسته‌است، هرچند که هم‌چون بیشتر پژوهندگان زندگانی فردوسی، او را از هرگونه تعصب مذهبی برکنار دانسته‌است.[۷][۸][۹]

برای پدر فردوسی در منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز آورده‌اند، مانند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» در مقدمهٔ شاهنامهٔ بایسنقری، «فخرالدین احمد» در هفت اقلیم، «فخرالدین احمد ابن حکیم مولانا» در مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا، و «حسن اسحاق شرفشاه» در تذکرةالشعرا. تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران دربارهٔ نادرست بودن نام «فخرالدین» نوشته که دادن لقب‌های مختوم به «الدین»، در زمان آغاز نوجوانی فردوسی کاربرد پیدا کرده و ویژهٔ «امیران مقتدر» بوده‌است، از این رو پدر فردوسی نمی‌توانسته چنین لقبی داشته‌باشد.[۵][۷]

عمر فروخ در ذکر فتح بنداری که برگردانندهٔ شاهنامه به زبان عربی بوده، نام و نسب فردوسی را «ابوالقاسم منصور بن احمد بن فَرُّخ فردوسی» نوشته‌است.[۱۰] محمدرضا شفیعی کدکنی در تصحیح تاریخ نیشابور از روشی سخن می‌گوید که از شیوهٔ نام‌نوشت‌های حاکم نیشابوری که هم‌روزگار فردوسی بوده، برگرفته شده‌است. روشی که از رابطهٔ کنیه‌ها و نام‌ها در روزگار فردوسی در خراسان ساخته شده‌است:

از مطالعهٔ آمارگونهٔ این کنیه‌ها تا حدی می‌توان حُکم کرد که اعمّ اغلبِ ابوالحسنها، علی نام دارند و بیشتر ابوعبداللهها، محمد... از روی این رابطهٔ کنیه‌ها و نام‌ها شاید بتوان در مواردی که کنیهٔ کسی مسلّم نیست و نام او مورد تردید، تصمیم گرفت؛ مثلاً، اگر مسلّم باشد — که مسلّم است یقیناً — کنیه فردوسی ابوالقاسم است، وقتی دربارهٔ نام او که آیا منصور است یا حسن شک کنیم، می‌توانیم از روی این فرمول حسن را انتخاب کنیم.

زندگى نامه قيصر امين پور

قيصر امين پور(1386-1338هـ.ش)استاد دانشگاه و شاعر دوره معاصر است كه از شعراى موفّق پس از انقلاب به شمار مى ايد.

از آثار او مى توان<<در كوچه افتاب،تنفّس صبح،مثل چشمه مثل رود،به قول پرستو و آيينه هاى ناگهان>>را نام برد

شعر

جهان،چون دست خطّ كردگار است               خدا خود برترين آموزگار است

نويس  گه  به  خاك  و  گاه بر سنگ                گهى بر كوه و گاهى درّه تنگ

بيا  تا   شعر   باران   را   بخوانيم                 چو باران، اشك شادى برفشانيم

گهى دشت است و گاهى كوهساران              گهى    شعرِ    بلندِ    آبشاران 

تو  هم  شعر  خدايى،چون   ندانى                كه  بايد خويشتن را خود بدانى 

<<على موسوى گرمارودى>>

دوشعر نو از احمد شاملو

شما که زیبائید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مردی که به راهی می شتابد

جادویی لبخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای بست

عشق تان را به ما دهید

شما که عشق تان زندگی ست!

و خشم تان را به دشمنان ما

شما که خشم تان مرگ است.


احمد شاملو

*****************************************************************

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

 

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

 

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

 

اما سحر کجا!

 

در خلوتی که هست؛

 

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

 

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

 

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

 

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

 

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

 

ومن درانتظار

 

که خواند خروس صبح!

 

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

 

وز بندر نجات

 

چراغ امید صبح

 

سوسو نمی زند.

 

 

احمد شاملو

*****************************************************************

زندگی نامه نیما یوشیج

یما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در پاییز سال 1274 خورشیدی در یوش روستایی در ناحیه نور مازندران زاده شد 

در همین روستا به گفته خودش خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده به ضرب ترکه و بوته های گزنه آموخت بعد ها که به شهر آمد به مدرسه سن لویی فرستاده شد و به تشویق نظام وفا به سرودن شعر پرداخت آشنایی با زبان فرانسه و بهره مندی از ذهنی خلاق و جستجوگر در شعر راه تازه ای پیش پای وی گشود و نو گرایی و نو زایی در شعر پارسی سرانجام با کوششهای وی به برگ و بار نشست در سال 1300 منظومه ای به نام قصه رنگ پریده انتشار داد در همین سال نخستین سروده هایش را در روزنامه قرن بیستم به سر دبیری میرزاده عشقی و در پاییز سال 1301 شعر ای شب را در روزنامه هفتگی نو بهار منتشر کرد 

نیما از سال 1317 تا 1320 در شمار هیات تحریریه مجله موسیقی بود و اشعار خود را در آن انتشار می داد در همین سالها موج مخالفتهای هواداران شیوه دیرینه در شعر با وی بالا گرفت اما هر چه زمان می گذشت شیوه کار وی که بر پایه نیازهای زمانه رو به بلندگی و رویایی داشت اندک اندک راه خود را می گشود و پیش می رفت تا به امروز که هر برگزیده ای از سروده های شاعران معاصر به شایستگی با یاد و نام و سرود های وی آغاز می شود 

نیما در سال 1338 دیده از جهان فرو بست برای مشاهده دفترهای شعر نیما یوشیج اینجا کلیک کنید

 

تشبیه: یعنی کسی یا چیزی را از نظر داشتن صفت یا صفاتی به کسی یا چیزی دیگر که آن صفت یا صفات را دارد، مانند کنیم. تشبیه چهار رکن دارد:

 

الف) مشبّه(رکن اول): کسی یا چیزی که قصد مانند کردن آن را داریم.

 

ب) مشبّه به(رکن دوم): کسی یا چیزی که مشبّه(رکن اول) به آن مانند شود.

 

ج) وجه شبه(رکن سوم): ویژگی یا ویژگی های مشترک میان مشبّه و مشبّه به.

 

د) ادات تشبیه(رکن چهارم): کلمه ای است که بین رکن ها، تشبیه بر قرار می سازد.

 

علی چون شیر شجاع است. نسیم مانند نسیمی مهربان است.

 

۲- تشخیص(جان بخشی به اشیا، انسان نمایی پدیده ها): هرگاه شاعر یا نویسنده به موجودی بی جان یا گیاه عمل انسانی نسبت دهد آرایه ی تشخیص به کار برده است.

 

مثال: ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست تکه یخ ها به گریه افتادند

 

شبنم از روی گل بر خاست گفت می خواهم آفتاب شوم

 

۳- کنایه: منظور از کنایه پوشیده سخن گفتن درباره ی کاری است. در کنایه معنی دور مدّ نظر است و معنی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده و شاعر را نمی رساند.

 

مثال: حالا چه خاکی بر سرم بریزم؟ (کنایه از چه کار باید بکنم). دور من را خط بکش (کنایه از نادیده گرفتن است). فلانی نان کور است (کنایه از بخیل بودن).

 

مراعات نظیر

 

۴- مراعات نظیر(شبکه ی معنایی): به ارتباط چیز ها و واژه ها با یکدیگر مراعات نظیر می گویند و به ارتباط دو یا چند مراعات و نظیر شبکه معنایی می گویند:

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از رکشبه خویش آمد و هنگام درو

 

شبکه معنایی

 

دلم قلمرو جغرافیایی ویرانی است هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است

دیم میان دو دریای سرخ مانده سیاه همیشه برزخ دل تنگه پریشانی است

۵- تلمیح: شاعر یا نویسنده، گاهی برای زیبا تر ساختن سخن و تاثیر گذاری بیشتر آن، به اشاره و غیر مستقیم از آیات، روایات، احادیث، داستان ها و رویداد های مهم تاریخی و… استفاده می کنند که به این شیوه بهره گیری «تلمیح» می گویند.

 

اشاره به داستان حضرت یوسف

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

 

اشاره به حدیث «اَنا مَدینةُ العِلم وَ عَلیٌّ بابُها»

 

ذات او دروازه شهر علوم زیر فرمانش حجاز و چین و روم

۶- سجع: در لغت به معنب آواز کبوتر است. سجع مانند قافیه در شعر است به گونه ای که وقتی کلماتی در نثر از نظر حروف یا هر دو هماهنگ بیایند. سجع در کلامی دیده می شود که حداقل دو جمله باشد. به نثری که سجع داشته باشد «مسجّع» می گویند.

 

هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد.

مال با هزینه کردن کم آید و دانش با پراکنده شدن بیفزاید.

 

۸- جناس: آوردن کلماتی در نظم و نثر که از نظر حروف مشترک ولی در معنا متفاوت باشند

 

مثال: روزی برای پیدا کردن روزی به صحرا رفته بود.

 

۹- تضاد (طباق): هرگاه دو کلمه از نظر معنی مخالف هم باشند به آن تضاد گفته می شود.

 

مثال: نیک = بد

کسی که زود دل آزرده گشت دیر نزیست. تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

۱۰- واج آرایی: شاعران و نویسندگان از زیبایی تکرار حرف و واژه برای زیبایی سخن و تاثیر گذاشتن آن بر مخاطب استفاده می کنند.

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است «خ» باد خنک از جانب خوارزم وزان است

۱۱- تضمین: شاعر یا نویسنده، گاهی برای زیبا تر ساختن سخن و تاثیر گذاری آن به طور مستقیم از آیه، حدیث، مصراع یا بیتی از شاعر دیگر می آورد که به آن تضمین می گویند.

 

تضمین دو گونه است:

 

نظامی(مخزن الاسرار) از قرآن تضمین کرده

 

الف) آشکار: بسم الله الرّحمن الرّحیم هست کلید در گنج حکیم

 

حافظ از سعدی تضمین کرده

 

ب) پنهان: زان پیشتر که عمر گرانمایه بگذرد بگذار تا مقابل روی تو بگذرم

دستور زبان فارسی

 

 

زندگی نامه سعدی

 

شیخ مصلح‌الدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سال‌های ۵۷۱ تا ۶۰۶ هجری قمری به دنیا آمد و در حدود سال‌های ۶۹۰ تا ۶۹۵ درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

 

  آرامگاه سعدی شیرازی

 

وی در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می‌آمد در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

 

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می‌پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می‌افزود.

 

سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد. برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

 

در پی از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.

 

سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمین‌های دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می‌کرد. از پادشاهان حکایت‌ها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می‌گذراند.

 

سفاکی و سخاوتشان را نیک می‌شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می‌بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می‌شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می‌زد.

 

سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگ‌های مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه‌ای معنوی نیز به شمار می‌آمد.

 

ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه‌ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می‌گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.

 

شاید یکی از مهم‌ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.

 

از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.

 

آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

قالب های شعری

قصیده: شعری است که مصراع اوّل بیت اوّل با تمام مصراع‏ها‏‏ی زوج هم قافیه است و تعداد ابیات آن از پانزده بیت بیشتر است. موضوع قصیده، ستایش، نکوهش، پند یا مسائل اخلاقی است. رودکی، ناصر خسرو، انوری، سعدی و ملک الشّعرای بهار از شاعران نام دار قصیده اند.

 

۲- غزل: شعری است که مانند قصیده، مصراع اوّل بیت اوّل با تمام مصراع‏ها‏‏ی زوج هم قافیه است ولی تعداد ابیات آن کمتر از قصیده و موضوع آن بیان احساس و عاطفه، فراق و جدایی، عشق و عرفان و… می‏‏باشد. غزل عاشقانه: سعدی – غزل عاشقانه: سنایی، مولوی – غزل عاشقانه عارفانه: حافظ – غزل اجتماعی: ملک الشّعرای بهار، قیصر امین پور

 

۳- مثنوی(دوتایی، دوگانه): شعری است که هر بیت آن قافیه ای جداگانه دارد و بیشتر برای سرودن داستان‏ها‏‏ و مطالب طولانی مناسب است و شاعر می‏‏تواند پس از چند بیت از قافیه‏ی قبلی استفاده کند. مانند: شاهنامه‏ی فردوسی، پنج گنج نظامی، بوستان سعدی، مثنوی معنوی مولوی

 

۴- قطعه: شعری است که قافیه‏ها‏‏ی آن فقط در مصراع‏ها‏‏ی زوج (دوّم) قرار دارد. موضوع قطعه پند و اندرز یا مسائل اخلاقی است. انوری و پروین اعتصامی از شاعران نام دار قطعه اند.

 

۵-رباعی: یعنی چهار گانه، شهری چهار مصراعی است که مصراع سوّم آن معمولا قافیه ندارد و مصراع اوّل، دوّم و چهارم هم قافیه هستند. خیّام، عطّار، مولوی از رباعی سرایان مشهور می‏‏باشند.

 

۶- دو بیتی نو(چهار پاره): شعری است که قافیه های آن فقط در مصراع های زوج(دوّم) قرار دارد و هر دو بیت آن قافیه ای جداگانه دارد. شاعران معروف این قالب شعری، ملک الشّعرای بهار، فریدون مشیری را می توان نام برد

 

۷- شعر نیمایی:شعری است با مصراع های کوتاه و بلند که در آن قافیه الزامی نیست و شاعر هر جا که بیان خود را نیازمند به قافیه می بیند از آن استفاده می کند. پدید آورنده ی شعر نیمایی، نیما یوشیج است. از دیگر شاعران مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری می باشند.